- ۱۲ نظر
- ۰۱ اسفند ۰۰ ، ۱۷:۵۲
شب ازمون ترسناکه تو خسته ای اما برای اینکه خراب نکنی میجنگی و همزمان برای اون اصلی اماده میشی
کنکور ترسناکه تنو بدنمو میلرزونه ... دوساله ..نمیدونم کی قراره ازش رها شم فقط میدونم خسته ام و طاقت 98 روز دیگه جنگیدنو ندارم
هنوز تستای روان شناسی مونده و با این که کل کتاب رو جمع بندی کردم و تقریبا 90 درصد میزنم باید مرور کنم چون احتیاط شرط عقله
وازونجایی که خستم و شارژم تا 11تمومه جامعه شناسی رو فردا ظهر میخونم
به همه مباحث نرسیدم سنگین بودن و هم من افسرده وخسته بودم و بچه های دیگم مثل من بودن و... اوکی مهم نیست
همین نمیدونم چی بگم ارزوی موفقیت کنید برای فردام
تنها نکته مثبت امروزم بستنی ایه که بابام اومد خونه خرید و قراره بخورم بله..

خب بزارید از علاقم بگم
یکی ازخانم های موردعلاقه منه
میتونم بگم خاطره های بچگی که باهاش دارم .. و وقتی الان علاوه بر صدای دلنشین متوجه چهره زیباش شدم >>>
دوبلور خوش صدا و نازیه خیلی جدی میگم و پیشنهاد میکنم قسمت 32 انیمو گپ یا 33 نمیدونم حتما ببینید خیلی جذابه و میایید باهم عر میزنیم
اوکی شاید الان خندتون بگیره اما این یه شاهکار بامزست به سبک خانم الیاسی
البته بازم میگم تصویری ببینید خیلی شیرین و دلنشینه
برف دوسری مهمون ما بوده انگاری خوب میدونسته که یه کاسه ای زیرنیم کاسه است وزندگیمون با سیاهی رنگ امیزی شده و چمدونشو بسته و به پیش ما سفر کرده تا مثل پری های بالدار پرنسس اورورا رنگ سفیدی به زندگیمون ببخشه
برف مهربونی که لحافی گرم و نرم و سفید روی خاک ها و گل ها میکشه و نوازششون میکنه تا راحت تر چشم هاشون رو ببندن
درخت زیبای ما حالا ستاره های سفید و درخشانی روی شاخه های خالی از برگ های سبزش داره و خوشحاله
ماهم از اومدن برف مهربون خوشحالیم و لبخند به روی لب هامون جاریه
امروز تولد مامانمه و در حقیقت من هیچ چیز ندارم که بهش کادو بدم نمیدونم باید برای وضعیت خودم ناراحت باشم که هنوز نتنستم به جایی برسم و مادرمو خوشحال کنم و یه ادم به درد نخورم یا این که برای مامانم ناراحت بشم که فقط یه تولدت مبارک ازم شنیده ( من که بودم ناراحت میشدم ) و میدونم مامانم تو دلش یکم شاید دلخور بشه البته بابام براش کم نمیزاره البته امیدوارم
چون نمیدونم یادشه یا نه گرچه باید یادش باشه
مامانم هیچ ذوقی برای تولدش نداشت نمیدونم شاید طبیعیه
و نمیدونم اینم طبیعیه که من ناراحت شم و بهم بریزم یا نه

مداد و پاک کن - چای و کاپوچینو - کتاب های قطور و طولانی
به احتمال خیلی زیاد این عکس بسیار شبیه به وضعیت روزانه من باشد
دقیقا وضعیت هر روز من و شاید دوسال تمام
دفترچه خاطرات صفحه پنجم : سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، میتونه روزت رو حدس بزنه.
.این متن قرار نیست موضوع خاصی داشته باشه
خب وسط تست زدن بودم طبق معمولو دیدم ذهنم پره دلم خواست شماهم بدونید
حقیقتا دلم برای استادای مجازی کنکورم تنگ شده البته تازه دوباره کلاش ها شروع شده اما نمیدونم چرا حس عجیبیه که از استاد روانشناسیم خیلی خوشم میاد جوری که هیچوقت کلاسای لایوو از دست نمیدم و درسامو بیشتر میخونم
.
. اره اما ربطی به گرایشمم نداره ولی خیلی جذبش شدم تو تلگرام باهاش در ارتباط بودم اما الان بخاطر نبود تل نمیشه خیلی شیرینه ادم سرکلاساش لبخند رو لبشه بگذریم که استاد فنونم و عربیمم دوست دارم در برابرشون حس یه بچه کوچیک مطیع رو دارم که مثل بچه خوب درسهای مربوط بهشونو میخونه نمیدونم بخاطر چیه شاید بخاطر جذابیت استایل و بنظرم پختگی ای که تو رفتار و صحبتشون هست و منم اینجورادما رو دوست دارم
و خب....
کنکورو بخاطر همینا تحمل میکنم و قصد دارم بعد معلم شدنم تو کار کردن و تست دادن برای اون موسسه هم اقدام کنم شاید بتونم ببینمشون و کنارشون کارکنم و از طرفیم خیلی دوست دارم که خانم معلم و استاد (زهی خیال باطل) صدام کنن
جدیدا دارم خسته میشم و وسطای درس هام مثل الان طفره میرم اما تایمی که پشتیبانم برام معین کرده رو میرسونم خلاصه انگار دیگه روتین زندگیم شده ده یازده ساعت خوندن و جنازه شدن
اره دیگه همین
خداحافظ