نمیخاستم از خودم ضعف نشون بدم نباید متوجهش میشد اما حالا.. اون نقطه ضعفم رو فهمیده بود و هرسری از وجودم تغذیه میکرد و اعماق وجودم رو میسوزوند
خنده های ریز و زمزمه های ازار دهنده اش تو سرم میپیچید
سرم رو بین دو دستم گرفتم و با تمام توانی که داشتم فریاد زدم ..
اینجا کجا بود ؟ شکنجه گاه ؟ زندان؟ یا شاید هم جهنم ؟
شک و تردید داشت دیوونم میکرد به اطرافم نگاه میکردم تاریکی مطلق بود هیچی وجود نداشت هیچی دیده نمیشد
سرعتم رو بیشتر کردم و با حس این که کسی دنبالم میکنه سرعتم رو بیشتر کردم و کمک خواستم
وقتی صدای کمک خواستنم بلندتر شد با اخرین کلمه با شتاب از خوابی که انگار هزاران سال طول کشیده بود نجات پیدا کردم
🌔
صفحه چهارم دفترچه خاطرات : من هنوز مطمعن نیستم که واقعا اینجام
- ۲ نظر
- ۲۹ دی ۰۴ ، ۲۳:۵۷



